چشمهاي من
چندين سال پيش دختر نابينايي زندگي مي كرد كه به خاطر نا بينا بودن از خويش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الي نامزدش روزي؛
دختر به پسر گفت كه اگر روزي بتواند ببيند آن روز؛ روزازدواجشان خواهد بود.
تا اين كه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاضر شد يك جفت چشم به دختر اهدا كند آنگاه بود كه دختر همه چيز از جمله نامزدش را ديد .
پسر شادمانه از دختر پرسيد:
آيا زمان ازدواج فرا رسيده ؟
دختر وقتي كه ديد پسر نابينا است؛شوكه شد !
بنابراين در پاسخ گفت:
"متاسفم؛ من نمي تونم با تو ازدواج كنم آخه تو نابينايي"
پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت ؛سرش را پايين انداخت و از كنار تخت دختر دور شد.1بعد رو به سوي دختر كرد و گفت:
"بسيار خوب ؛فقط مراقب چشمان من باش"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۵ ساعت ۸:۴۹ ب.ظ توسط نازنین
|