تکیه داده ام به ستونی سیمانی....
و یک یک به باد میدهم ورقهای شعر سپیدم را....
تا در گوش شقایقها،دلتنگی شان را زمزمه کنند......."
.........
و چه کسی می تواند عظمت دلتنگی مرا برای تو باور کند؟
و بیچاره چشمهایم،که ناگزیرند از نَگریستن!
وتو عزیزترینم،
چه میدانی که با چه رنجی بغض هجرانت را فرو می خورم؟

من که حتی برای از دست دادنت،حق گریستن ندارم؟
وچه اندازه دلِ دستهایم تنگ شده برای در آغوش کشیدنت!
و چه عطشی دارند لبهایم،برای بـوسیدنت......
نازنینم!
کاش می دانستم شبهــای دور از من،صـورت به صـورت کـه
می چسبانی؟
یا دستهای نوازشگــرت،بر مـوج کدام گیسو فرو می غلطند؟
آه!تمام وجودم!
این اشکها که مخفیانه فرو میریزند،فدای یک لحظه نگاه تو...




