زیر ایوان خانه ات،

تکیه داده ام به ستونی سیمانی....

و یک یک به باد میدهم ورقهای شعر سپیدم را....

تا در گوش شقایقها،دلتنگی شان را زمزمه کنند......."

.........

و چه کسی می تواند عظمت دلتنگی مرا برای تو باور کند؟

و بیچاره چشمهایم،که ناگزیرند از نَگریستن!

وتو عزیزترینم،

چه میدانی که با چه رنجی بغض هجرانت را فرو می خورم؟



من که حتی برای از دست دادنت،حق گریستن ندارم؟

وچه اندازه دلِ دستهایم تنگ شده برای در آغوش کشیدنت!

و چه عطشی دارند لبهایم،برای بـوسیدنت......

نازنینم!

کاش می دانستم شبهــای دور از من،صـورت به صـورت کـه

می چسبانی؟

یا دستهای نوازشگــرت،بر مـوج کدام گیسو فرو می غلطند؟

آه!تمام وجودم!

این اشکها که مخفیانه فرو میریزند،فدای یک لحظه نگاه تو...

آنچه را که دارم نمی خواهم ببازم
،اما آنجا هم که هستم نمی خواهم بمانم.
آنانی را که دوست دارم نمی خواهم ترک کنم،
اما کسانی را هم که می شناسم نمی خواهم ببینم...
آن جا که زندگی می کنم نمی خواهم بمیرم،
اما آنجا که می میرم نمی خواهم بروم...

 


می خواهم جایی بمانم که هیچ
گاه نبوده ام !!!

آرامتر بگذر ...

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ

زندگی تکثیر ثروتی است که
نامش محبت است
 
زندگی شهد گل است
زنبور زمان می خوردش
آنچه می ماند به جا
عسل خاطره هاست.
زندگی آهنگی است نیمه تمام
دریایی خروشان است که هیچ چیز در آن
رنگ حقیقت به خود نمی گیرد
مگر محبت و دوستی
زندگی گل زردی است به نام عمر
آینهءشکسته ایست به نام دل
و مروارید غلطانی است به نام اشک.
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچهء اکنون است