غریبه آشنا
اي خسته از خود بيگانه من
اي آنكه بودي همخانه من
من همچو شمعي آتش گرفتم اما تو نگشتي پروانه من
با روح و جانم بيگانه بودي تنها تو بودي همخانه من

تو حريص عاشقي را از نگاه نخوانديمن
تو سخن از وفا نگفتي
چه غريبه اي به شبهام غم خود ز من نگفتي
دلم از دلت كلامي نشنيد
ز تو نقش آرزويي نكشيد ز تو نامه اي ز قلبم نرسيد
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۸۵ ساعت ۷:۳ ب.ظ توسط نازنین
|