خدا انگار خوابیده
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه غربت تو قدر صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه
تو برام خورشید بودی
تو این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاس اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
منکه باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ توسط نازنین
|