یاد آن شب زیبا افتادم
شبی که خزر به ما حسودی می کرد
شبی که ماهی های کوچک که تازه بالغ شده بودند
دو تا دو تا درون آب زیر پایمان
یواشکی سخنانمان را می شنیدند
شبی که فرشته ها آرام در گوشی حرف میزدند
و با انگشت ما را نشان می دادند
شبی که حرمت پاکی به نهایت مادیت می رسید
و موسیقی احساس
با ترنم نگاه جایگزین صحبت و کلام قاصر می گشت
یاد آن شب زیبا به خیر
که چه رویاها برایمان ساخت
که درونی کرد آنچه را با دل دریاییمان ساختیم
و چشمانم که سر انگشتانت را آبیاری کرد
و ضرافت دستانت که از روی صورت روح را مصفا کرد
و لرزش تن از آنچه تا کنون نفهمیده بود
و حسادت زبان از گفتن حقیقت
و خنده آرام دل به حرمت آن لحظه
که ثبت شد در بایگانی ذهن
و رها شد در سیال وجود
که دوست بدارد تا ابد
و دوست داشته شود
و بسازد
با سرنوشتی که خدا را
عشق را
امید را
یکی آفریده
و این رویا
که هر شب با شبنم پاک شوم
هر نیمه شب با شبنم وضو بگیرم
و هر صبح با شبنم حور را ببوسم
تا عطش داغ حور لبانم را نسوزاند
من فرزند زمینم
از سلاله پاک قابیل
از نشانداران بی نام
اما نه
من ساده بی ریای دیر باور پر گریه ای هستم
که تو را آرزو دارد