مویرگ چشم ترش
دخترک گریه کنان کنج اتاق مویرگ نازک چشمش پر کار
که رساند آب به دو الماس گرانسنگ ترش
نکند خشک شود این اقیانوس خدا
دم به دم لحظه به لحظه کار او این بوده است:
زجر مردم دیدن غم مردم خوردن گریه کردن تا صبح
دل اما ریش شده از نگاه مردم
گریه اما این بار نه برای مردم که برای دل بود
وکلامش بادل ای زلال سبز بی لک
تو چرا لحظه به لحظه از برای مردم دون می سوزی
مگر آغاز زمین با تو بوده است؟ مگر انجام زمین با تو ست؟
دل ساده اما بی خبر از دیوان همه را مثل خودش پاک و مصفا می دید
بی خبر از دیوان
بی خبر از گرگان
همه را چون اهورا مزدا می دید
دخترک گریه کنان کنج اتاق
که من پاک چه کردم که دلم اینچنین باد به یغما برده است
این چنین زخم به عنقا کرده است
وخدایی که در آن نزدیکی بود
نشنوی اما
بی صدا اشک می ریخت
زان غم این اشتباه مطلقش
که چرا این فرشته به دامان زمین افتاده است
این عجب بود چه کردم با وی
نکند اشک ترش خشک شود
نکند دل هر روز ریش شود
وخودش گفت به آن مویرگ اقیانوس
تا نگفتم نشو خاموش
آب بیاور
نمک از خون جگر خوردن وی خواهد آمد
اشک دمادم
تا که از بهر مردم خاکی بارد
شاید من لختی در قصاص
دست نگه دارم و لطفی بخشم
دخترک بی خبر از این کنکاش
گوشه کنج اتاق
یاد یاور تنهای خودش
رب بی همتا بود.